افسانه "D.S.T"؛ قسمت اول: انتقال
شنبه 12 خرداد 1397 ساعت 06:49 ق.ظ | نوشته شده به دست مهدی سوقندی | ( نظرات )

افسانه D.S.T        قسمت اول (انتقال)

حدود 50 متری باغ مخصوص ایستادیم. مأمور مخصوص با انگشت اشاره باغی بزرگ و عظیم که در روبرویمان قرار داشت را نشان داد و سپس رو به من کرد و گفت:
این باغ بزرگ نامش کره زمین است. در ضمن گرد هم هست و یکسره در حال چرخش؛ یادت باشد این چرخش زمین خیلی ملایم و آرام است ولی به یک شکلی می‌چرخد که راه رفتن درست و اصولی بر روی آن خیلی سخت است طوری که جنابعالی اگر تعادل نداشته باشی زمین خوردنت در هر زمینه‌ای قطعی خواهد بود...


بسم‌الله الرحمن الرحیم

افسانه D.S.T        قسمت اول (انتقال)


حدود 50 متری باغ مخصوص ایستادیم. مأمور مخصوص با انگشت اشاره باغی بزرگ و عظیم که در روبرویمان قرار داشت را نشان داد و سپس رو به من کرد و گفت:
این باغ بزرگ نامش کره زمین است. در ضمن گرد هم هست و یکسره در حال چرخش؛ یادت باشد این چرخش زمین خیلی ملایم و آرام است ولی به یک شکلی می‌چرخد که راه رفتن درست و اصولی بر روی آن خیلی سخت است طوری که جنابعالی اگر تعادل نداشته باشی زمین خوردنت در هر زمینه‌ای قطعی خواهد بود...
راستی! اگر تو هم دوست داری می‌توانی مثل خیلی از انسان‌ها برای این چرخیدن نامی بگذاری. نمی‌دانم مثلاً می‌توانی از نام چرخ روزگار؛ چرخ فلک؛ چرخ زندگی؛ چرخ زمانه و یا هر اسمی را که دوست داشتی صدایش کنی.
فقط یک نکته یادت باشد و آن‌هم این است که چون زمین گرد است؛ شما هر دانه‌ای چه خوب و چه بد را بکاری یک روزی زمین می‌چرخد و می‌چرخد تا اینکه بالاخره آن دانه جلوی پایت سبز می‌شود. این یک قانون از هستی است.
جنابعالی خواسته و درخواستی داشتی که با آن موافقت شده و فرمان و دستورش صادر گردیده و شما می‌توانی وارد این باغ عظیم و کره خاکی شوی.
فقط قبل از ورودت به زمین بیا چند نکته را با همدیگر یادآوری کنیم؛ باشد؟
جواب دادم: بله حتماً! باکمال میل قربان.
اول اینکه:
به‌محض ورودت به باغ دیگر از گذشته‌ات و حتی این لحظه دیدار و ملاقات و حتی صحبت‌های بین ما هیچ‌چیزی به یادت نخواهد آمد و دقیقاً تو در حالت فراموشی مطلق قرار خواهی گرفت درست است؟
گفتم: بله دقیقاً؛ هر چه شما امر بفرمایید قربان.
مأمور مخصوص ناگهان به حالت نیمه عصبانی گفت:
حواست باشه که اگه یک‌بار دیگه به من بگی قربان؛ یک گوشت را برای همیشه از دست می‌دهی؛ متوجه شدی؟
من هم که می‌دانستم این حرف یک شوخی ساده است ولی باید ادب را رعایت کنم؛ گفتم:
بله چشم؛ ببخشید! چشم! رعایت می‌کنم.
حالا مسئله دوم:
تو باید وارد این باغ شوی تا برخی از نقص‌هایی که در طول دوره حیات داشتی را برطرف کنی و دقیقاً کره زمین به همانند یک میدان مین است و حواست باشد که تو برای خوش‌گذرانی وارد این باغ نخواهی شد.
مسئله سوم:
خداوند متعال به توی بازیگوش یک قدرتی عجیب داده که به هیچ موجودی دیگری غیر از تو نداده؛ حالا نامش را با صدای بلند بگو.
آب دهانم را قورت دادم و صدایم را کمی صاف کردم سپس با صدای بلند گفتم: قدرت اختیار!
بعد از کمی سکوت, دوست عزیز ما یک عکس از داخل جیب پیراهنش درآورد و سپس آن را به من نشان داد و گفت: بسیار خُب! حتماً صاحب این عکس بسیار زیبا را هم که به‌خوبی می‌شناسی درست است؟
پاسخ دادم: مگر می‌شود که جناب ابلیس اعظم را شخصی نشناسد؛ آن‌هم باآن‌همه دبدبه و کبکبه و با آن لشکر عظیم که همگی‌شان قسم‌خورده‌اند که حتی در خواب هم دست از سر انسان جهت گمراهی برندارند.
پس رسیدیم به مسئله چهارم:
ای پسرک بازیگوش حتماً از این نکته مهم غافل نشو! شیطان توسط ابزارهایی که دارد تو را فقط و فقط دعوت به خرابکاری آن‌هم با دستان خودت می‌کند. از هر طلوع خورشید تا غروب همان روز دعوت‌نامه‌های خیلی زیاد برایت می‌آورد و شما اختیار کامل داری که به هرکدام از دعوت‌نامه‌ها پاسخ بدهی یا اینکه از کنار آن عبور کنی؛ مفهوم شد؟
گفتم: بله ایشان توسط نیرویی به نام الهام و القاء این کار را با من انجام می‌دهند! مفهوم شد.
حال نکته پنجم:
بر اساس قانون خلقت سه راهنمای بزرگ در طول مسیر زندگیت قرار می‌دهند؛ برای اینکه بتوانی راه درست را انتخاب نمایی. این سه راهنما از بهترین مشاوران تو خواهند بود؛ پس حواست را شش‌دانگ جمع کن که از این فرصت‌ها به‌درستی استفاده نمایی؛ و سعی کن در لحظه ورودشان و مشورتشان به خودت در حال چُرت زدن نباشی؛ جا افتاد؟
حلقه چشمانم را کمی بازتر نمودم و گفتم: بَ...له! چُرت بی چُرت.
نکته ششم:
به‌محض ورودت در باغ دو فرشته و دو مأمور, تا آخرین لحظه زندگیت در کره خاکی تو را همراهی خواهند نمود به‌طوری‌که تو اصلاً آن‌ها را نخواهی دید ولی صدایشان را به‌وضوح خواهی شنید.
 به‌طورکلی مأموریتشان این است که نفر اول که نامش (جن) است مادام جنابعالی را به انجام کار بد و زشت تشویق می‌کند و آن نفر دیگر (روح) شما را به انجام امورات درست و حق و راستین تشویق می‌کند؛ حال این وسط شما با همان قدرت اختیار، حق انتخاب داری. (کتاب ادموند و هلیا-نوشته آقای مهندس دژاکام)
حال اگر سؤالی داری بفرما چون وقت کم است و باید وارد کره خاکی شوی.
گفتم: خیلی ممنون و متشکرم که تا اینجا به همراه من آمدید! از مهمان‌نوازی شما هم بسیار سپاسگزارم؛ فقط این لحظه آخری اگر امکانش هست؛ اسامی آن سه راهنما را هم محبت کنید تا من روی زمین خرابکاری کمتری انجام دهم؛ به‌هرحال لطف شما دوست عزیز را هرگز فراموش نخواهم کرد و به‌محض اینکه وضع مالی‌ام بر روی کره خاکی خوب شود حتماً جبران خواهم کرد.
مأمور گفت:
امان از دست چرب‌زبانی‌های توی انسان که همیشه در فکر این هستی که همه‌چیز را با پول می‌شود خرید و جبران کرد. بااین‌حال چون کمی انسان ساده‌ای هستی؛ باشد! من نام یکی از آن‌ها را به تو خواهم گفت تا ببینم با دانستن اولین راهنمای دائمی خودت چطور می‌توانی بر روی زمین؛ خرابکاری کمتری انجام دهی.
با شنیدن این مطلب ناخودآگاه گفتم:
آخ جو.....ن!
سپس ایشان فرمودند:
نام اولین و آخرین راهنمای تو عقل توست! آن دوتای دیگر هم به‌موقع و سروقت و تایم خودش در مسیر زندگیت قرار خواهند گرفت.
 فکر کنم که لقب تو را صدا زدند و لحظه ورودت به باغ است.
پس آماده انتقال شو.
در بلندگوهای ورودی باغ لقب من را صدا زدند و من باید آماده انتقالی می‌شدم که خود هم نمی‌دانستم از کجاها و یا ناکجاها سر درخواهم آورد.
یک‌قدم را به‌طرف درب باغ برداشتم تا هر چه سریع‌تر گذرنامه‌ام را تحویل دهم ولی...
پای دومم آن‌قدر ترسیده بود که نمی‌توانست از جایش بلند شود و نیم متر آن‌طرف‌تر به پایین فرود آید.
چه اتفاقی افتاده بود؟
پایم قفل‌شده بود...!
چه بلایی بر سر پای چپ من آمده بود؟
آیا من فلج شده بودم؟
اولش فکر کردم که گرفتگی عضله است ولی هر چه زور زدم دیدم نه بابا! دوباره زور زدم اما نشد که نشد!
دیدم حریف این پا نمی‌شوم و تا خواستم بنشینم و کمی استراحت کنم صدای پای راست من بلند شد و گفت:
ای پای چپ! نترس! شجاع باش!
ناگهان پای راستم شروع به اشک ریختن نمود و این جمله را با صدایی غمگین سرود:
خداوندا! ما در پی هم روان شده‌ایم تا بدانیم آنچه نمی‌دانیم؛ از هستی و نیستی!
خداوندا تاریکی‌ها را تجربه نموده‌ایم؛ ما را با روشنایی آشنا گردان تا به‌فرمان عقل نزدیک شویم و به مکانی برسیم که ازآنجا انشعاب یافته‌ایم! آمین!
در یک‌لحظه تمامی آسمان دور سرم چرخید!
آن‌قدر پاهای ناتوان من گریه کردند و گریه کردند که من هم بغضم ترکید و بی‌اختیار زدم زیر گریه و برای این انتقال بزرگ آن‌قدر گریه کردم و غصه خوردم که در یک‌لحظه بیهوش شدم.
چشمانم را که باز کردم؛ خودم را وسط آن باغ بزرگ دیدم.
بله!
انتقال انجام‌شده بود.
 
پایان قسمت اول!

ادامه دارد...
 
 
 
 نویسنده: کمک راهنما مسافر سعید 


Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: داستان و مطالب آموزنده، دل نوشته،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
شنبه 19 خرداد 1397 06:26 ب.ظ
با سلام وخسته نباشید خدمت سعید اقا مطالب بسیار زیبا و اموزنده و وعالی پود همسفر عباس
مسافر احمد یکشنبه 13 خرداد 1397 12:01 ق.ظ
بسیار عالی و آموزنده بود
باتشکر از مهدی آقای عزیز و سعید آقا
پاینده باشید و پیروز
شنبه 12 خرداد 1397 09:53 ب.ظ
با سلام به استاد و راهنمای عزیزم سعید اقا
خیلی عالی و اموزنده بود انشالله موفق پیروز سربلند باشین
آمین
همسفرنرگس ازشعبه عطار نیشابور شنبه 12 خرداد 1397 06:45 ب.ظ
واقعا شیرین و زیبا بود..ممنونم
مسافرعلی ازنیشابور شنبه 12 خرداد 1397 03:46 ب.ظ
باسلام خیلی عالی واموزنده بودبرای من مانندهمیشه وتشکرازسعیداقاومهدی عزیز....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
نویسندگان ...
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید: